
ستاره ي من....
بعد از تمام تاريکي هاي زمين که تاريکي شعرهاي مرا ،
درون خود مي بلعد ،
تا آخرين نفسهاي شعرم تو را غزل مي کنم
ميخواهم نامم تنها اسمي باشد که
در دفتر عاشقانه هايت به ثبــــت ميـــرسد
ميخواهم مالک هميشگي روشني قلبت باشم
و هرگاه تنها شدي تورا ببينم
و تنهاييت را با سرانگشتان مرطوبم پاک کنم.
هنوز زلالي ني ني چشمانت را زيارت نکرده ام...
هنوز دست هايم از لمس دستانت سيراب نگشته است.
تازه در کوچه آشنايي بودم که تو اسمم را
روي اولين درخت حک کــردي
و همانجا قسم خوردم مرد مردانه
عاشقت بمانم....
چتري خواهم شد براي تو....
اگر باران بباردچتري خواهم شد براي تو...
چه انديشه غريبي است اين انديشه ها
وقتي به تو مي انديشم دلم براي خودم تنگ ميشود.
در آن تنهايي که ياد و خاطره تو بندي مي شود بر تارو پود ذهنم.
چه خوش است انديشيدن به تو
و نوشتن از تمام آن لحظات غمبار بي تو بودن.
دلتنگي،دلتنگي،دلتنگي
آدم دلتنگ که مي شود چه فکرهاکه نميکند.
چه انديشه ها که در خيال خود ندارد.
وچه روياها که گاه خنده را طرحي ميکند برلبان
وگاه غم را بغضي ميکند شکسته در گلو
تا در پي بهانه اين اشکي شود جاري بر گونه ها.
چه دلگيرند اين لحظات.
نمي دانم که غنيمت شمارمش
يا بر تمام اين انديشه هاي از هم گسيخته و لغزيده در ذهن
انديشه هاي ديگري يابم که چه بايد بکنم.
راستي من چه کاري بايد بکنم.
نمي دانم،نمي دانم، نمي دانم
اي کاش تو بداني.
نمي توانم بنوسم هر چند که بايد از خيلي چيزها بنويسم
و شايد تو بعدها برايم خيلي چيزها بگويي.
هر چه که هست بيا شريک شبنم ساده زندگي باشيم
به خود دروغ نگوييم وبه هم.
بگذاريم که انديشه هاي سبز پيچکي شود بر ذهن.
وبگذاريم که خيال فاصله هاي جدايي افتاده را طي کند
و حس کنيم آنچه را که دوست داريم.
زمان آن نيست که هر چه دلم مي خواهد بگويم.
اما...
اگر باران ببارد...
چتري خواهم شد براي تو ...
.................

صدايم کن!
تا امان يابد عابري خسته در شب باران
صدايم کن!
تا ببالم من در سحرگاهان با سپيداران
از آن سوي خورشيد از آن سمت دريا
صدايم کن.صدايم کن.صدايم کن
تو لبخند صبحي پس از شام يلدا
از اين تيرگيها رهايم کن
سکوت سرخ شقايقها را در اين ويراني تو مي داني
غم پنهان نگاه مارا در اين حيراني تو مي خواني
از آن سوي خورشيد از آن سمت دريا
صدايم کن.صدايم کن.صدايم کن.
تو لبخند صبحي پس از شام يلدا
از اين تيرگيها رهايم کن
صداي باران نواي ياران به لحن تو نمي ماند
سکوت شب را ز کوه و صحرا نواي گرم تو مي راند
در ابهام جنگل کسي راز گل را به غير از تو نمي داند
بخوان از بهاران که با ساز باران
کسي چون تو نمي خواند کسي چون تو نمي خواند
صدايم کن!
تا امان يابم عابري خسته در شب باران
صدايم کن!
تا ببالم من در سحرگاهان با سپيداران
از آن سوي خورشيد از آن سمت دريا
صدايم کن.صدايم کن.صدايم کن.
تو لبخند صبحي پس از شام يلدا
از اين تيرگيها رهايم کن
صدايم کن!..
...................

مي زند باران به شيشه
شيشه اما سرد وسنگين
شيشه اما تلخ و خاموش
شايد از يک غصه غمگين
شيشه در اوج سپيدي
خسته از دل واپسي ها
من شيشه ،گنگ و مبهم
مي رسم تا عمق دريا
آسمون همچون دل من
خيس خيس ،از بي وفايي
بر لبم نام تو دارم ،اي بهار من کجايي
تا به کي چون شيشه ماندن
در نگاه قاب تقدير
من همه ميل رسيدن
دل ولي بسته به زنجير
آمدم تا چشم هايت
در دلم عشقي بکارد
تو ولي گفتي که برگرد
شيشه احساسي ندارد...