+ شمع(يکشنبه 11 فروردين 1387 ساعت 10:5 عصر )
هنوزم من همان شمعم
که مي سوزم و مي سازم
فروغم روشن است اما ...
هيچ کس آن را نمي بيند
آري هيچ کس مرا روشن نمي خواهد
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ زندگي(يکشنبه 11 فروردين 1387 ساعت 10:3 عصر )
زندگي حس غريبي است
که يک مرغ مهاجر دارد
زندگي قصه ي پر غصه ي يک زندانيست
که به زندان ابد محکوم است
زندگي کوچه ي باغي است پر از ياس سپيد
که تو از آن کوچه گذشتي
تو اي رهگذر کوچه ي تنهايي
دوستت دارم ...
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ حکايت(يکشنبه 11 فروردين 1387 ساعت 7:49 عصر )
ميان ماندن و رفتن حکايتي کرديم
که آشکارا در پرده ي کنايت رفت
جمال ما همه اين تنگ مايه بود و دريغ
که مايه ي خود همه در وجه اين حکايت رفت
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ خواب نا اميدي(يکشنبه 11 فروردين 1387 ساعت 7:46 عصر )
دريچه ها را بستند و پل ها را شکستند و عشق را در دره هاي فراموشي به خاک سپردند...
مي دانستم روزي مي آيد
روز سياه و روز تاريک روز شکستن پل ها و بستن دريچه ها
و من سخت به خواب فرو مي روم
خوابي که فرياد يک آيينه است
خوابي که فرياد يک ديوار است هنگام پوسيدگي
اينک مرا به خاک بسپاريد مرا که شعرهايم آيه هاي يأس و نا اميدي است
مرا که شعرم دريچه ايست باز به سوي يک ديوار
مرا که شعرم پرندهايست در چار چوب مانع ها و اشتياق
يک فرياد ...
يک آواز ...
يک پرواز ...
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ شايد که تو برگردي(يکشنبه 11 فروردين 1387 ساعت 7:36 عصر )
هر لحظه دعا کردم شايد که تو برگردي ...
يک عمر دعا کردم شايد که تو برگردي
با ياد تو سر کردم در اوج پريشاني خواهش زخدا کردم شايد که تو برگردي
آن لحظه ي آخر هم ديدي چه قسم دادي من نيز وفا کردم شايد که توبرگردي
مي رفتي و نشنيدي پشت سرت اما من
صد بار صدا کردم ايد که تو برگردي ...
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ ترکم کرده اند(يکشنبه 11 فروردين 1387 ساعت 7:31 عصر )
ترکم کرده اند...
در واپسين لحظات بي دريغ نياز
به جرم ابر بي باران حرف هاي تو
سخن نگو مهم نيست ...
من تاوان قلب تو را پس مي هم
من تاوان چشمهايي را پس مي دهم
که بزرگترين عشق دنيا را به
کوچکترين نگاه عالم بست ...
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)