+ گورکن(يکشنبه 18 فروردين 1387 ساعت 11:18 عصر )
زماني هنگامي که داشتم يکي از خوبشتن هاي مرده ام را به خاک مي سپردم
گور کن پيش آمد و به من گفت "من از ميان همه ي کساني که براي به خاک سپردن مرده
به اينجا آمده اند تنها تو را دوست مي دارم ."
گفتم "تو بي اندازه لطف داري ولي براي چه مرا دوست مي داري ؟"
گفت "براي آنکه همه گريان آمده اند و گريان مي رود اما تو خندان آمده اي و خندان مي روي ."
جبران خليل جبران(پيامبر و ديوانه)
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ مترسک(يکشنبه 18 فروردين 1387 ساعت 11:11 عصر )
يک بار به مترسکي گفتم" لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شده اي ."
گفت"لذت ترساندن عميق و پايدار است من از آن خسته نمي شوم."
دمي انديشيدم و گفتم "درست است چون که من هم مزه ي اين لذت را چشيده ام."
گفت "فقط کساني که تن شان از کاه پر شده باشد اين لذت را مي شناسند."
آنگاه من از پيش او رفتم و نداستم که منظورش ستايش از من بود يا خوار کردن من .
يک سال گذشت و در اين مدت مترسک فيلسوف شد.
هنگامي که باز از کنار او گذشتم ديدم دو کلاغ دارند زير کلاهش لانه مي سازند.
جبران خليل جبرن (پيامبر و ديوانه)
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ دو قفس(شنبه 17 فروردين 1387 ساعت 2:17 عصر )
در باغ پدرم دو قفس هست.در يکي شيري ست که بردگان پدرم از صحراي نينوا آورده اند
در ديگري گنجشکي ست بي آواز .
هر روز سحرگاهان گنجشک به شير مي گويد
"بامدادت خوش اي برادر زنداني"
جبران خليل جبران(پيامبر و ديوانه)
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ شبانه 2(شنبه 17 فروردين 1387 ساعت 2:9 عصر )
رود قصيده ي بامدادي را در دلتاي شب مکرر ميکند
و روز از آخرين نفس شب پر انتظار آغاز مي شود
زيبا ترين حرفت را بگو شکنجه ي پنهان سکوتت را آشکاره کن
و هراس مدار از آنکه بگويند
ترانه اي بيهوده ميخوانيد ...
چرا که ترانه ي ما ترانه ي بيهودگي نيست
چرا که عشق حرفي بيهوده نيست .
بيشترين عشق جهان را به سوي تو مي آورم
چرا که هيچ چيز در کنار من از تو عظيم تر نبوده است
که قلبت چون پروانه اي ظريف و کوچک و عاشق است.
احمد شاملو (گزينه اشعار)
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ شبانه(شنبه 17 فروردين 1387 ساعت 2:0 عصر )
آن که دانست زبان بست
وان که مي گفت ندانست ...
چه غم آلوده شبي بود!
وان مسافر که در آن ظلمت خاموش گذشت
و بر انگيخت سگان را به صداي سم اسبش بر سنگ
بي که يک دم به خيالش گذرد
که فرود آيد شب را گويي
همه روياي تبي بود
چه غم آلوده شبي بود!
احمد شاملو(گزينه اشعار)
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ بوي جنون(پنجشنبه 15 فروردين 1387 ساعت 3:50 عصر )
از ديده به جاي اشک خون مي آيد دل خون شد و از ديده برون مي آيد
دل خون شد از اين غصه که از قصه ي عشق مي ديد آهنگ فسون مي آيد
مي رفت و دو چشم انتظارم بر راه کان عمر که رفت باز چون مي آيد
کوتاه کن اين قصه ي جان سوز اي شمع کز صحبت تو بوي جون مي آيد (دکتر علي شريعتي)
بر گرفته از سايت کوچولو(مجله عاشقانه)
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)