+ من مرگ را...(سهشنبه 27 فروردين 1387 ساعت 2:43 عصر )
اينک موج سنگين گذر زمان است
که در من مي گذرد
اينک موج سنگين گذر زمان است
که چون جوبار آهن در من مي گذرد
اينک موج سنگين گذر زمان است
که چونان دريايي از پولاد و سنگ در من مي گذرد
در گذر گاه نسيم سرودي ديگر گونه آغاز کردم
در گذرگاه ه باران سرودي ديگر گونه آغاز کردم
در گذر گاه سايه سرودي ديگر گونه آغاز کردم
نيلوفر و باران در تو بود...
خنجر و فريادي در من
فواره و رويا در تو بود...
تالاب و سياهي در من
در گذر گاهت سرودي ديگر گونه آغاز کردم
من برگ را سرودي کردم سر سبز تر ز بيشه
من موج راسرودي کردم پر نبض تر از انسان
من عشق را سرودي کردم پر طبل تر ز مرگ
سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودي کردم پر تپش تر از دل دريا
من موج را سرودي کردم پر طبل تر از حيات
و من مرگ را سرود کردم...
در فراسو هاي عشق تو را دوست مي دارم
در فراسوي پرده و رنگ...
در فراسوي پيکرهايمان
با من وعده ي ديدار بده...
احمد شاملو(گزينه اشعار)
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ فَتح الفُتوح(دوشنبه 26 فروردين 1387 ساعت 12:6 عصر )
دو باره با من باش!
پناه خاطره ام
اي دو چشم روشن باش!
هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست
اگر چه فاصله ي ما ...
چگونه بتوان گفت؟
هنوز با من هست
کجايي اي همه خوبي
تو ي همه بخشش
چه مهربان بودي وقتي شعر مرا مي خواندي
چه مهربان بودي
چگونه نفْسِ تو را در حصار خويش گرفت
تو اي سير در آفاق روح ميکردي چه شد ...
چه شد که سخن از شکست مي گويي
تو اي که صحبت
فَتح الفُتوح مي کردي...
حميد مصدق(گزينه اشعار)
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ شب پيوند(دوشنبه 26 فروردين 1387 ساعت 11:52 صبح )
در آن شبي که براي هميشه مي رفتي
در آن شب پيوند
طنين خنده ي من سقف خانه را برداشت
"کدام ترس تو را اين چنين عجولانه
به دام بسته ي تسليم تن فرو غلتاند "
و خنده ها نه مقطع
بلکه آبشاري بود
و خنده ...؟!خنده ...نه
قهاه گريه واري بود
که چشمهاي مرا در زلال اشک نشاند
ومن ...
به آن کسي
کز انهدام درختان باغ مي آمد سلام ميکردم
سلام مضطربم در هوا معلق ماند
و چشمهاي مرا در زلال اشک نشاند
حميد مصدق(گزينه اشعار)
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ سگ دانا(دوشنبه 26 فروردين 1387 ساعت 11:44 صبح )
يک روز سگ دانايي از کنار يک دسته گربه مي گذشت.
وتي که نزديک شد وديد که گربه ها سخت با خود سرگرم اند
و اعتنايي به او ندارند وا ايستاد.
آنگاه از ميان آن دسته يک گربه ي درشت و عبوس پيش آمد
و گفت "اي برادران دعا کنيد هر گاه دعا کرديد و بازتا هم دعا کرديد و کرديد
آنگاه يقين بداريد که باران موش خواهد آمد."
سگ چون اين را شنيد در دل خود خديد و از آنها روي برگرداند
و گفت"اي گربه هاي کور و ابله مگر ننوشته اند و مگر من وپدرانم ندانسته ايم
که آنچه به ازاي دعا و ايمان و عبادت مي بارد موش نيست بلکه استخوان است."
جبران خليل جبران(پيامبر و ديوانه)
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ روي پله هاي معبد(شنبه 24 فروردين 1387 ساعت 5:6 عصر )
ديشب روي پله هاي معبد
زني را ديدم که ميان دو مرد نشسته بود
يک روي چهره اش رنگ پريده بود
و روي ديگرش بر افروخته ...
جبران خليل جبران(پيامبر و ديوانه)
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ قصه هاي دروغين(شنبه 24 فروردين 1387 ساعت 4:58 عصر )
ديگر تبار تيره ي انسان براي زيست
محتاج قصه هاي دروغين خويش نيست
ما ذهن پاک کودک معصوم را
با قصه هاي جن و پري
و قصرهاي نور آلوده مي کنيم
آيا هنوز هم
دلبسته ي کالسکه ي زريني؟
آيا هنوز هم
در خواب ناز قصرهاي طلايي را مي بيني؟
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ ستاه ي فراموش شده(شنبه 24 فروردين 1387 ساعت 4:54 عصر )
وقتي که بامدادان
مهر سپهر جلوه گري را
آغاز مي کند ...
وقتي که مهر پلک گرانبار خواب را
با ناز و با کرشمه ز هم باز مي کند
آنگه ستاره ي سحري
در سپيده دم خاموش مي شود
آري من آن ستاره ام
که فراموش گشته ام
و بي طلوع گرم تو در زندگانيم
خاموش گشته ام ...
حميد مصدق(گزينه اشعار)
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ شط مواج سياه(چهارشنبه 21 فروردين 1387 ساعت 4:12 عصر )
در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخن گوي تو ام
من در اين تاريکي
من در اين تيره شب جان فرسا
زائر ظلمت گيسوي تو ام
شکن کيسوي تو موج درياي خيال
کاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي کردم
کاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي کردم.
حميد مصدق(گزينه اشعار)
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ درخت سيب(چهارشنبه 21 فروردين 1387 ساعت 4:4 عصر )
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه ي همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتي و هنوز
سالها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
مي دهد آزارم
ومن انديشه کنان غرق اين پندارم
که چرا خانه ي کوچک ما سيب نداشت.
حميد مصدق(گزينه اشعار)
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)