+ بر سرماي درون(سهشنبه 21 خرداد 1387 ساعت 11:24 صبح )
همه لرزش دست و دلم از آن بود
که عشق پناهي گردد
پروازي نه گريزگاهي گردد.
آي عشق اي عشق
چچهره ي آبيت پيدا نيست .
و خنکاي مرهمي
بر شعله ي زخمي
نه شور شعله
بر سرماي درون
آي عشق اي عشق
چهره ي سرخت پيدا نيست .
غبار تيره ي تسکيني
بر حضور وهن
و دنج رهايي بر گريز حضور
سياهي بر آرامش آبي
و سبزه ي برگچه بر ارغوان
آي عشق اي عشق
رنگ آشناييت پيدا نيست.
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
هنگامي که شادي من به دنيا آمد ،او را در بغل گرفتم و روي بام خانه فرياد زدم
"اي همسايگان بياييد ،بياييد و ببينيد ،زيرا که امروز شادي من به دنيا آمده است .
باييد و اين موجود سر خوش را که در آفتاب مي خندد را بنگريد"
ولي هيچ يک از همسايگانم نيامدندتا شادي مرا ببيند .
و من بسيار در شگفت شدم .
تا هفت ماه هر روز شادي ام را از بالاي بام خانه جار مي زدم
ولي هيچ کس به من اعتنايي نکرد.
من و شادي ام تنها مانديم ،نه هيچ کس سراغي از ما گرفت و نه هيچ کس به ديدن ما آمد.
آنگاه شادي من پريده رنگ و پژمرده شد ،
زيرا که زيبايي او در هيچ دلي جز دل من جاي نگرفت و هيچ لب ديگري لبش را نبوسيد.
آنگاه شادي من از تنهايي مرد...
اکنون من فقط شادي مرده ام را با اندوه مرده ام به ياد مي آورم .
ولي ياد يک برگ پاييزي ست که چندي در باد نجوا مي کند و سپس
صدايي از او برنمي آيد.
جبران خليل جبران(پيامبر و ديوانه)
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ شبانه(يکشنبه 12 خرداد 1387 ساعت 8:37 عصر )
اگر بيهوده زيباست شب
براي چه زيباست شب
براي که زيباست شب ؟
شب و رود بي انحناي ستارگان
که سرد مي گذرد
و سوگواران دراز گيسو
بر دو جانب رود …
احمد شاملو(گزينه اشعار)
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ فصلي ديگر(يکشنبه 12 خرداد 1387 ساعت 8:36 عصر )
بي آنکه ديده بيند ،
در باغ
احساس مي توان کرد
در طرح پيچ پيچ مخالفسراي باد
يآس موقرانه ي برگي که
بي شتاب
بر خاک مي نشيند
بر شيشه ها ي پنجره
آشوب شبنم است
ره بر نگاه نيست
تا با درون درآيي و بر خويش بنگري
با آفتاب و آتش ديگر
گرمي و نور نيست
تا هيمه خاک سردي بکاوي
در روياي اخگري
اين،فصل ديگري ست
که سرمايش از درون
درک صريح زيبايي را
پيچيده مي کند
يادش بخير پاييز با آن
طوفان رنگ و رنگ
که برپا در ديده مي کند
هم بر قرار منقل ارزيق آفتاب
خاموش نيت کوره چو ديسال
خاموش خود منم
مطلب از اين قرار است
چيزي فسرده است و نمي سوزد
امسال در سينه ام در تنم .
احمد شاملو(گزينه اشعار)
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ من نمي دانم(يکشنبه 12 خرداد 1387 ساعت 1:56 عصر )
من نمي دانم
و همين درد مرا سخت مي آزارد
که چرا انسان،اين دانا پيغمبر
در تکاپوهايش
چيزي از معجزه آن سوتر
ره نبرده ست به اعجاز محبت
چه دليلي دارد؟
که هنوز
مهرباني را نشناخته است؟
و نمي داند در يک لبخند،
چه شگفتي ها پنهان است!
من برآنم که درين دنيا
خوب بودن به خدا سهل ترين کارست
و نمي دانم،
که چرا انسان تا اين حد،
با خوبي بيگانه است؟
و همين درد مرا سخت مي آزارد!
برگرفته از سايت کوچولو
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ شب وصل(يکشنبه 12 خرداد 1387 ساعت 1:53 عصر )
شب وصل است و با دلبر مرا لب بر لب است امشب
شبي کز روز خوشتر باشد آن شب امشب است امشب
به چشمي روي آن مه بينم از شوق و به صد حسرت
ز بيم صبح چشم ديگرم بر کوکبست امشب
دلا بردار از لب مهر خاموشي و با دلبر ...
سخن آغاز کن هنگام عرض مطلب است امشب
هاتف اصفهاني(ديوان)
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)

من امشب
تا سحر خوابم نخواهد برد
همه انديشه ام انديشه ي فرداست
وجودم ازتمناي تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بيدار است
هوا آرام
شب خاموش
راه آسمان ها باز
خيالم چون کبوتر هاي وحشي مي کند پرواز....
خيالم مي رود تا بي نهايت ها
همانجاها که اختر ها بر بام قصرها مشعل مي افروزند
همانجاها که پشت پرده ي شب ،دختر خورشيد فردا را مي آرايند ...
همين فردا که راه خواب من بسته است
همين فردا که مارا روز ديدار است
همين فردا که مارا روز آغوش و نوازش است
همين فردا
همين فردا....
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد...
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ محاق(شنبه 4 خرداد 1387 ساعت 3:12 عصر )
به نو کردن ماه بر بام شدم
با عقيق و سبزه و آينه .
داسي سرد بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است .
صنوبرها به نجوا چيزي گفتند
و گزمگان به هياهو شمشير
در پرندگان نهادند ...
ماه بر نيامد...
احمد شاملو(گزينه اشعار)
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ به من نگاه کن(سهشنبه 24 ارديبهشت 1387 ساعت 11:28 صبح )
به چشمم نگاه کن
به لب خاموشم که رازهاي بسيار دارد
و به خود جرئت نمي بيند با تو باز گو کند
به قطره هاي نيمه شبم آسمان مي گريد
و ستاره ها خاموش مي شوند
نگاه کن ...
هر قطره ي اشکم با هزار اندوه آميخته است
اگر خوب دقت کني و گوش فرا داري
شايد بداني...
اين قطره ها که به قيمت جانم تمام شده اند
به تو چه مي گويند
ولي افسوس که تو حرف هاي آنان را نمي شنوي
و نمي خواهي که بشنوي
چون ز غم هاي درونم بيمناک نيستي...
شقايق (گزينه اشعار)
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ دست جفا(سهشنبه 24 ارديبهشت 1387 ساعت 11:21 صبح )
گلي بودم که در دست جفاي تو پر پر شده فرو ريختم
و به باد خزان زندگي به تاراج رفتم
و زير پاي خود پرستي ،چون تو
از گلستان زندگي رانده شدم
اکنون که شاخه هايم تبديل به نهالي خزان ديده شده
به دورم انداختي و هرگز ياد از روزهاي شادابي و خرميم نمي کني
باشد که روزگار دادم را از تو بستاند
و تو را نيز دست باغباني سنگ دل چون تو بسپُرد ...
شقايق(گزينه اشعار)
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ روياي آرزو(جمعه 13 ارديبهشت 1387 ساعت 12:4 عصر )
باز آ اي پرنده ي آرزو
روزي در باغ دل من مسکن تو بود
در ديار دل من
از خورشيد روشن تر
از گل زيباتر تويي
افسوس ديگر تو را نخواهم ديد
بر توست که باز آيي
تو هستي روياي آرزو
اي که بر دل من پرتو افکن بودي...
شقايق(گزينه اشعار)
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ تشويش(جمعه 6 ارديبهشت 1387 ساعت 1:41 عصر )
وقتي از قتل قناري گفتي
دل پر ريخته ام وحشت کرد
وقتي آواز درختان تبر خورده ي باغ
در فضا پيچيد ...
از تو پرسيدم
"به کجا بايد رفت؟"
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غم من غربت تنهايي هاست...
برگ بيد است که با زمزمه ي جاري باد
تن به وارستن از ورطه ي هستي مي داد
يک نفر دارد فرياد زنان مي گو يد
"در قفس طوطي مرد و زبان سرخش سر سبزش را به باد سپرد "
من که روزي فريادم بي تشويش
مي توانست جهاني را آتش بزند
در شب گيسوي تو
گم شد از وحشت خويش ...
حميد مصدق(گزينه اشعار)
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ افسوس(جمعه 6 ارديبهشت 1387 ساعت 1:35 عصر )
در پيش چشم دنيا
دوران عمر ما
يک قطره در برابر اقيانوس
در چشم هاي آن همه خورشيد کهکشان
عمر جهانيان ...
کم سو تر از حقارت يک فانوس
افسوس...!!
حميد مصدق(گزينه اشعار)
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
+ عاشقانه(جمعه 30 فروردين 1387 ساعت 9:51 عصر )
آن که مي گويد دوستت دارم
خنياگر غمگيني ست
که آوازش را از دست داده است
اي کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلي شاد در چشمان توست
هزار قناري خاموش در گلوي من
عشق را اي کاش زبان سخن بود
آن که مي گويد دوستت مي دارم
دل اندوهگين شبي ست
که مهتابش را مي جويد...
اي کاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ي گريان در تمناي من
عشق را اي کاش زبان سخن بود...
احمد شاملو(گزينه اشعار)
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
شما که عشقتان زندگيست
شما که خشمتان مرگ است
شما که تابانده ايد در يآس آسمانها ،اميد ستارگان را
شما که به وجود آورده ايد ساليان را ،قرون را
و مرداني زاييده ايد که نوشته اند بر چوبه ي دار ها ،يادگارها
و تاريخ بزرگ آينده را با اميد در بطن کوچک خود پرورده ايد
وشما که پرورده ايد فتح را در زهدان شکست
شما که عشقتان زندگيست
شما که خشمتان مرگ است
شما که برق ستاره ي عشقيد
در ظلمت بي حرارت قلب ها
شما که سوزانده ايد جرقه ي بوسه را
بر خاکستر تشنه ي لب ها
و به ما آموخته ايد تحمل و قدرت را در شکنجه ها
و در تعب ها و پاهاي آبله گون ،با کفش هاي گران
در جستجوي عشق شما مي کند عبور ،بر راه هاي دور
و در انديشه ي شماست
مردي که زورقش را مي راند بر آب دور دست
شما که عشقتان زندگيست
شما که خشمتان مرگ است
شما که زيباييد تا مردان زيبايي را بستايتد
و هر مردي که به راهي مي شتابد
جادوي نوشخندي از شماست
و هر مردي در آزادگي خويش
به زنجير زرين عشقي ست پاي بست
شما که عشقتان زندگيست
شما که خشمتان مرگ است
شما که روح زندگي هستيد
و زندگي بي شما اجاقي ست خاموش
شما که نغمه ي آغوش روحتان
در گوش جان مرد فرح زاست
شما که در سفر پر هراس زندگي ،مردان را
در آغوش خويش آرامش بخشيده ايد
و شمارا پرستيده است هر مرد خود پرست
عشقتان را به ما دهيد ،شما که عشقتان زندگيست !
و خشمتان را به دشمنان ما شما که خشمتان مرگ است!
احمد شاملو(گزينه اشعار)
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)