[
آرشيو شده ها]
با من اکنون چه نشستن ها، خاموشيها
با تو اکنون چه فراموشي هاست
چه کسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد.
من اگر ما نشوم تنهايم
تو اگر ما نشوي خويشتني
از کجا که من و تو شور يکپارچگي را در شرق باز برپا نکنيم
از کجا که من و تو
مشت رسوايان را وا نکنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه بر مي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه کسي برخيزد
چه کسي با دشمن بستيزد
چه کسي پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد
دشتها نام تو را مي گويند
کوه ها شعر تو را مي خوانند
کوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست
در تو اين قصه ي پرهيز که چه؟
در من اين شعله ي عصيان نياز
در تو دمسردي پاييز که چه
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
سينه ام آيينه ايست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آيينه بزداي غبار
من چه مي گويم آه
با تو اکنون چه فراموشي هاست
با من اکنون چه نشستن ها، خاموشيها
تو مپندار که خاموشي من
هست برهان فراموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه بر مي خيزند
...........................

من و تو يکي دهانيم
که با همه ي صدايش
به زيباتر سرودي خواناست .
من و تو يکي ديدگانيم
که دنيا را هر دم
در منظر خويش
تازه تر مي سازد .
نفرتي از هر آنچه بازمان دارد
از هر آنچه محصورمان کند
از هر آنچه واداردمان
که به دنبال بنگريم
دستي که خطي باطل به دنبال مي کشد .
من و تو يکي شوريم
از هر شعله اي بر تر ،
که هيچ گاه شکست را بر ما چيرگي نيست
چرا که از عشق رويينه تنيم.
و پرستويي که در سر پناه ما آشيان کرده است .
با آمد شدني شتابناک
خانه را از خدايي گمشده لبريز مي کند .
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)

ستاره ي من....
بعد از تمام تاريکي هاي زمين که تاريکي شعرهاي مرا ،
درون خود مي بلعد ،
تا آخرين نفسهاي شعرم تو را غزل مي کنم
ميخواهم نامم تنها اسمي باشد که
در دفتر عاشقانه هايت به ثبــــت ميـــرسد
ميخواهم مالک هميشگي روشني قلبت باشم
و هرگاه تنها شدي تورا ببينم
و تنهاييت را با سرانگشتان مرطوبم پاک کنم.
هنوز زلالي ني ني چشمانت را زيارت نکرده ام...
هنوز دست هايم از لمس دستانت سيراب نگشته است.
تازه در کوچه آشنايي بودم که تو اسمم را
روي اولين درخت حک کــردي
و همانجا قسم خوردم مرد مردانه
عاشقت بمانم....
چتري خواهم شد براي تو....
اگر باران بباردچتري خواهم شد براي تو...
چه انديشه غريبي است اين انديشه ها
وقتي به تو مي انديشم دلم براي خودم تنگ ميشود.
در آن تنهايي که ياد و خاطره تو بندي مي شود بر تارو پود ذهنم.
چه خوش است انديشيدن به تو
و نوشتن از تمام آن لحظات غمبار بي تو بودن.
دلتنگي،دلتنگي،دلتنگي
آدم دلتنگ که مي شود چه فکرهاکه نميکند.
چه انديشه ها که در خيال خود ندارد.
وچه روياها که گاه خنده را طرحي ميکند برلبان
وگاه غم را بغضي ميکند شکسته در گلو
تا در پي بهانه اين اشکي شود جاري بر گونه ها.
چه دلگيرند اين لحظات.
نمي دانم که غنيمت شمارمش
يا بر تمام اين انديشه هاي از هم گسيخته و لغزيده در ذهن
انديشه هاي ديگري يابم که چه بايد بکنم.
راستي من چه کاري بايد بکنم.
نمي دانم،نمي دانم، نمي دانم
اي کاش تو بداني.
نمي توانم بنوسم هر چند که بايد از خيلي چيزها بنويسم
و شايد تو بعدها برايم خيلي چيزها بگويي.
هر چه که هست بيا شريک شبنم ساده زندگي باشيم
به خود دروغ نگوييم وبه هم.
بگذاريم که انديشه هاي سبز پيچکي شود بر ذهن.
وبگذاريم که خيال فاصله هاي جدايي افتاده را طي کند
و حس کنيم آنچه را که دوست داريم.
زمان آن نيست که هر چه دلم مي خواهد بگويم.
اما...
اگر باران ببارد...
چتري خواهم شد براي تو ...
.................

صدايم کن!
تا امان يابد عابري خسته در شب باران
صدايم کن!
تا ببالم من در سحرگاهان با سپيداران
از آن سوي خورشيد از آن سمت دريا
صدايم کن.صدايم کن.صدايم کن
تو لبخند صبحي پس از شام يلدا
از اين تيرگيها رهايم کن
سکوت سرخ شقايقها را در اين ويراني تو مي داني
غم پنهان نگاه مارا در اين حيراني تو مي خواني
از آن سوي خورشيد از آن سمت دريا
صدايم کن.صدايم کن.صدايم کن.
تو لبخند صبحي پس از شام يلدا
از اين تيرگيها رهايم کن
صداي باران نواي ياران به لحن تو نمي ماند
سکوت شب را ز کوه و صحرا نواي گرم تو مي راند
در ابهام جنگل کسي راز گل را به غير از تو نمي داند
بخوان از بهاران که با ساز باران
کسي چون تو نمي خواند کسي چون تو نمي خواند
صدايم کن!
تا امان يابم عابري خسته در شب باران
صدايم کن!
تا ببالم من در سحرگاهان با سپيداران
از آن سوي خورشيد از آن سمت دريا
صدايم کن.صدايم کن.صدايم کن.
تو لبخند صبحي پس از شام يلدا
از اين تيرگيها رهايم کن
صدايم کن!..
...................

مي زند باران به شيشه
شيشه اما سرد وسنگين
شيشه اما تلخ و خاموش
شايد از يک غصه غمگين
شيشه در اوج سپيدي
خسته از دل واپسي ها
من شيشه ،گنگ و مبهم
مي رسم تا عمق دريا
آسمون همچون دل من
خيس خيس ،از بي وفايي
بر لبم نام تو دارم ،اي بهار من کجايي
تا به کي چون شيشه ماندن
در نگاه قاب تقدير
من همه ميل رسيدن
دل ولي بسته به زنجير
آمدم تا چشم هايت
در دلم عشقي بکارد
تو ولي گفتي که برگرد
شيشه احساسي ندارد...
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)

مسافر به انتظارت خواهم ماند تا ابد براي هميشه
زيرا مي دانم که به سوي من باز خواهي گشت پس با همه ي توانم تلخي اين انتظار را تحمل خواهم کرد...
به انتظارت خواهم ماند زيا قلب من با هر تپش خود آهنگ خاطراتگذشته را مي نوازد ،قلبي که در آن خاطره ها و خوشي ها تا ابد مدفون است ...
مسافر حتي اگر بدانم جسمت به سوي من باز نمي گردد به انتظارت مي نشينم ،شايد روزي صداي پايي را بشنوم که از آن تو باشد .
...........................

خداوندا کسي از پشت پرچيني نگاهم مي کند
نگاهم کرد و با افسون چشمش سر به راهم کرد
پريشان مو شبهايم چه مي گويد
که با لالاي حزن انگيز پرچي غرق آهم کرد
نگاهم کرد و مکثي کرد و معنايي به چشمم داد
و بعد از آن هم سفره اي از غم فراهم کرد
سفر غربت ،اسيري در به در بودن
چه مي گويم که تنها شوق ماندن در کنارت بي پناهم کرد
من امشب ا کنارت مي روم اين را يقين دارم
فراموشم نکن من هم فراموشت نخواهم کرد
...........................

چه کسي پرسيد راز تنهايي چيست
چه کسي پرسيد شعر دلتنگي باران از کيست
چه کسي اشک شقايق را ديد
چه کسي حال مرا ميپرسيد
اين تو بودي که مرا روياندي
با صدايي که پر از آيينه بود
و صدايي چو نواي خوش رود
آه، آري اين تو بودي که مرا روياندي
...........................

کاش مي شد بر خلاف سر نوشت
قسمت و تقدير را از سر نوشت
کاش مي شدغصه را زنجير کرد
رشته هاي عشق را تکثير کرد
کاش مي شدبر خلاف سرنوشت
سر نوشت را از "سر" نوشت ...
.................
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)

دريچه ها را بستند و پل ها را شکستند
و عشق را در درههاي فراموشي به خاک سپردند
مي دانستم روزي مي آيد
روز سياه و تاريک
روز شکستن پل ها و بستن دريچه ها
و من سخت به خواب فرو مي روم خوابي که فرياد يک آيينه است
خوابي که فرياد يک ديوار است ،هنگام پوسيدگي
اينک مرا به خاک بسپاريد، مرا که شعرهايم آيه هاي يآس و نا اميدي ست
مرا که شعرهايم دريچه ايست باز به سوي يک ديوار
مرا که شعرم پرنده ايست در چارچوب مانع ها و اشتياق يک فرياد
يک آواز....
يک پرواز ....
..............................

تو را در آسمان هاي شرق مي جويم جايي که آرزوهاي نقره اي من خانه دارند.
تو را در حسرت يک قوي تنها تو را در بال و پر يک پرستوي شوريده ،
تو را در بوسه ي پروانه ها و مغرب گيسوان فرشته اي که هرگز زمين را نديده مي جويم ....
چشمهايت جمهوري مهرباني و عشق است بگو من در کدام يک از خيابان هاي آن زاده خواهم شد ...
من ازتمامي کلمات دنيا فقط دو کلمه را مي خواهم تا آن را عاشقانه نثار قلب پر مهرت کنم
و آن دوستت دارم است پس مهربانم عاشقانه مي گويم و تو هم عاشقانه بپذير که
دوستت دارم
..............................

زندگي حس غريبي ست که يک مرغ مهاجر دارد
زندگي قصه ي پر غصه ي يک زنداني ست که به زندان ابد محکوم است
زندگي کوچه ي باغي ست پر از ياس سپيد که تو از آن کوچه گذشتي
تو اي رهگذر کوچه ي تنهايي
دوستت دارم
..............................
» هليا»» نظرات ديگران ( نظر)
[
آرشيو شده ها]