روایت گر حدیث ما که بدان دلهای شیعیانما را استوار می دارد، از هزار عابد برتر است [امام صادق علیه السلام]

Lovely

Powerd by: Parsiblog ® team.
+ تمام قصه همین بود،حکایت من و تو...(یکشنبه 9 تیر 1387 ساعت 12:6 عصر )

 1n1ppkd9lp7qg347ijpd.jpg


  ستاره ی من.... 


بعد از تمام تاریکی های زمین که تاریکی شعرهای مرا ،
 درون خود می بلعد ،
 تا آخرین نفسهای شعرم تو را غزل می کنم
میخواهم نامم تنها اسمی باشد که
 در دفتر عاشقانه هایت به ثبــــت میـــرسد
میخواهم مالک همیشگی روشنی قلبت باشم
 و هرگاه تنها شدی تورا ببینم
 و تنهاییت را با سرانگشتان مرطوبم پاک کنم.
 هنوز زلالی نی نی چشمانت را زیارت نکرده ام...
هنوز دست هایم از لمس دستانت سیراب نگشته است.
تازه در کوچه آشنایی بودم که تو اسمم را
 روی اولین درخت حک کــردی
و همانجا قسم خوردم مرد مردانه
عاشقت بمانم....


چتری خواهم شد برای تو....


اگر باران بباردچتری خواهم شد برای تو...
چه اندیشه غریبی است این اندیشه ها
وقتی به تو می اندیشم دلم برای خودم تنگ میشود.
در آن تنهایی که یاد و خاطره تو بندی می شود بر تارو پود ذهنم.
چه خوش است اندیشیدن به تو


و نوشتن از تمام آن لحظات غمبار بی تو بودن.
دلتنگی،دلتنگی،دلتنگی
آدم دلتنگ که می شود چه فکرهاکه نمیکند.
چه اندیشه ها که در خیال خود ندارد.
وچه رویاها که گاه خنده را طرحی میکند برلبان


وگاه غم را بغضی میکند شکسته در گلو


تا در پی بهانه این اشکی شود جاری بر گونه ها.
چه دلگیرند این لحظات.
نمی دانم که غنیمت شمارمش


یا بر تمام این اندیشه های از هم گسیخته و لغزیده در ذهن


اندیشه های دیگری یابم که چه باید بکنم.
راستی من چه کاری باید بکنم.
نمی دانم،نمی دانم، نمی دانم
ای کاش تو بدانی.
نمی توانم بنوسم هر چند که باید از خیلی چیزها بنویسم


و شاید تو بعدها برایم خیلی چیزها بگویی.
هر چه که هست بیا شریک شبنم ساده زندگی باشیم
به خود دروغ نگوییم وبه هم.
بگذاریم که اندیشه های سبز پیچکی شود بر ذهن.
وبگذاریم که خیال فاصله های جدایی افتاده را طی کند
و حس کنیم آنچه را که دوست داریم.
زمان آن نیست که هر چه دلم می خواهد بگویم.
اما...
            اگر باران ببارد...
                                      چتری خواهم شد برای تو ...


.................


 vmmvog5mih16yxiuivo2.jpg



 صدایم کن!


تا امان یابد عابری خسته در شب باران


صدایم کن!


تا ببالم من در سحرگاهان با سپیداران


از آن سوی خورشید از آن سمت دریا


صدایم کن.صدایم کن.صدایم کن


تو لبخند صبحی پس از شام یلدا


از این تیرگیها رهایم کن


سکوت سرخ شقایقها را در این ویرانی تو می دانی


غم پنهان نگاه مارا در این حیرانی تو می خوانی


از آن سوی خورشید از آن سمت دریا


صدایم کن.صدایم کن.صدایم کن.


تو لبخند صبحی پس از شام یلدا


از این تیرگیها رهایم کن


صدای باران نوای یاران به لحن تو نمی ماند


سکوت شب را ز کوه و صحرا نوای گرم تو می راند


در ابهام جنگل کسی راز گل را به غیر از تو نمی داند


بخوان از بهاران که با ساز باران


کسی چون تو نمی خواند کسی چون تو نمی خواند


صدایم کن!


تا امان یابم عابری خسته در شب باران


صدایم کن!


تا ببالم من در سحرگاهان با سپیداران


از آن سوی خورشید از آن سمت دریا


صدایم کن.صدایم کن.صدایم کن.


تو لبخند صبحی پس از شام یلدا


از این تیرگیها رهایم کن


صدایم کن!..


 ...................


 dc9hk37hwk0xuqvakgg6.jpg


می زند باران به شیشه


شیشه اما سرد وسنگین


شیشه اما تلخ و خاموش


شاید از یک غصه غمگین


شیشه در اوج سپیدی


خسته از دل واپسی ها


من شیشه ،گنگ و مبهم


می رسم تا عمق دریا


آسمون همچون دل من


خیس خیس ،از بی وفایی


بر لبم نام تو دارم ،ای بهار من کجایی


تا به کی چون شیشه ماندن


در نگاه قاب تقدیر


من همه میل رسیدن


دل ولی بسته به زنجیر


آمدم تا چشم هایت


در دلم عشقی بکارد


تو ولی گفتی که برگرد


                              شیشه احساسی ندارد...


» هلیا
»» نظرات دیگران ( نظر)

+ فاصله نماد دوری نیست...(یکشنبه 2 تیر 1387 ساعت 10:41 عصر )

                          4d3ejkgn5vii3t3x4nh7.jpg


مسافر به انتظارت خواهم ماند تا ابد برای همیشه


زیرا می دانم که به سوی من باز خواهی گشت پس با همه ی توانم تلخی این انتظار را تحمل خواهم کرد...


به انتظارت خواهم ماند زیا قلب من با هر تپش خود آهنگ خاطراتگذشته را می نوازد ،قلبی که در آن خاطره ها و خوشی ها تا ابد مدفون است ...


مسافر حتی اگر بدانم جسمت به سوی من باز نمی گردد به انتظارت می نشینم ،شاید روزی صدای پایی را بشنوم که از آن تو باشد .


 


 


...........................


            7uz9u54ji5tgphy2qt39.jpg


خداوندا کسی از پشت پرچینی نگاهم می کند


نگاهم کرد و با افسون چشمش سر به راهم کرد


پریشان مو شبهایم چه می گوید


که با لالای حزن انگیز پرچی غرق آهم کرد


نگاهم کرد و مکثی کرد و معنایی به چشمم داد


و بعد از آن هم سفره ای از غم فراهم کرد


سفر غربت ،اسیری در به در بودن


چه می گویم که تنها شوق ماندن در کنارت بی پناهم کرد


من امشب ا کنارت می روم این را یقین دارم


فراموشم نکن من هم فراموشت نخواهم کرد


 


...........................


                       ah5crwzprwxkytdryi05.jpg


چه کسی پرسید راز تنهایی چیست


چه کسی پرسید شعر دلتنگی باران از کیست


چه کسی اشک شقایق را دید


چه کسی حال مرا میپرسید


این تو بودی که مرا رویاندی


با صدایی که پر از آیینه بود


و صدایی چو نوای خوش رود


آه، آری این تو بودی که مرا رویاندی


 


...........................


                   


کاش می شد بر خلاف سر نوشت


قسمت و تقدیر را از سر نوشت


کاش می شدغصه را زنجیر کرد


رشته های عشق را تکثیر کرد


کاش می شدبر خلاف سرنوشت


سر نوشت را از "سر" نوشت ...


 


.................


» هلیا
»» نظرات دیگران ( نظر)

+ دوست من(چهارشنبه 29 خرداد 1387 ساعت 2:27 عصر )

ای دوست من،من آن نیستم که می نمایم نمود پیراهنی ست که بر تن دارم _


پیراهنی بافته زجان که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد.


آن"من"ی که در من است،ای دوست،در خانه ی خاموشی ساکن است


و تا ابد همان جا می ماند؛ناشناس و در نیافتنی.


من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی و هر چه ممی کنم بپذیری _


زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو  و کارهای من چیزی جز عمل آرزو های تو نیستند.


هنگامی که تو می گویی"باد به مشرق می وزد"من می گویم"آری به مشرق می وزد،


زیرا من نمی خواهم تو بدانی که اندیشه ی من در بند باد نیست،بلکه در بند دریاست.


تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی،و من هم نمی خواهم که تو دریابی.


می خواهم در دریا تنها باشم.د


وست من، وقتی که نزد تو روز است،نزد من شب است،


با این همه من از رقص روشنایی نیمروز بر فراز تپه ها سخن می گویم،


و از سایه ی بنفشی که دزدانه از دریا می گذرد:زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی


و سایش بال های مرا بر ستارگان نمی بینی_


و من می گویم نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی.می خواهم با شب تنها باشم.


هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم_


حتی در آن هنگام تو از آن سوی مغاک بی گذر مرا آواز می دهی


"همراه من،رفیق من"


و من در پاسخ تو را آواز می دهم


"رفیق من،همراه من"


زیرا من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی.


شراره اش چشمت را می سوزاند و دودش مشامت را می آزارد.


و من دوزخم را بیش از آن دوست می دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی.


می خواهم در دوزخ تنها باشم.تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی،


و من از برای خاطر تو می گویم که مهر ورزیدن به این ها خوب و زیبنده است.


ولی دردل خودم به مهر تو می خندم.گرچه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی می خواهم تنها بخندم.


دوست من،تو خوب و هشیار و دانا هستی


یا نه تو عین کمالی و من هم با تو از روی دانایی و هشیاری سخن می گویم.


گرچه من دیوانه ام ولی دیوانگی ام را می پوشانم می خواهم تنها دیوانه باشم.


دوست من،تو دوست من نیستی،


ولی من چگونه این را به تو بفهمانم راه من راه تو نیست،


گرچه با هم راه می رویم،دست در دست.


 


جبران خلیل جبران(پیامبر و دیوانه)


» هلیا
»» نظرات دیگران ( نظر)

+ گاهی نگاه کوتاه کار هزاران قلم را انجام می دهد....(یکشنبه 26 خرداد 1387 ساعت 10:34 صبح )

                            


دریچه ها را بستند و پل ها را شکستند


و عشق را در درههای فراموشی به خاک سپردند


می دانستم روزی می آید


روز سیاه و تاریک


روز شکستن پل ها و بستن دریچه ها


و من سخت به خواب فرو می روم خوابی که فریاد یک آیینه است


خوابی که فریاد یک دیوار است ،هنگام پوسیدگی


اینک مرا به خاک بسپارید، مرا که شعرهایم آیه های یآس و نا امیدی ست


مرا که شعرهایم دریچه ایست باز به سوی یک دیوار


مرا که شعرم پرنده ایست در چارچوب مانع ها و اشتیاق یک فریاد


یک آواز....


            یک پرواز ....


 


..............................


                       


تو را در آسمان های شرق می جویم جایی که آرزوهای نقره ای من خانه دارند.


تو را در حسرت یک قوی تنها تو را در بال و پر یک پرستوی شوریده ،


تو را در بوسه ی پروانه ها و مغرب گیسوان فرشته ای که هرگز زمین را ندیده می جویم ....


چشمهایت جمهوری مهربانی و عشق است بگو من در کدام یک از خیابان های آن زاده خواهم شد ...


من ازتمامی کلمات دنیا فقط دو کلمه را می خواهم تا آن را عاشقانه نثار قلب پر مهرت کنم


و آن دوستت دارم است پس مهربانم عاشقانه می گویم و تو هم عاشقانه بپذیر که


                                                                                                                      دوستت دارم


..............................


                    


زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد


زندگی قصه ی پر غصه ی یک زندانی ست که به زندان ابد محکوم است


زندگی کوچه ی باغی ست پر از یاس سپید که تو از آن کوچه گذشتی


تو ای رهگذر کوچه ی تنهایی


                                        دوستت دارم


..............................


 


» هلیا
»» نظرات دیگران ( نظر)

+ من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد(سه‏شنبه 21 خرداد 1387 ساعت 11:43 صبح )

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
 زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام،شب خاموش راه آسمان ها باز
 خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
 رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوی شب را
 همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند
 همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند
همان جاها که راهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند
همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند
 همین فردای افسون ریز رویایی
 همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
 همین فردا همین فردا...
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو میکند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می بینم که می آیی
ترا از دور می بینم که میخندی
ترااز دورمی بینم که می خندی و می آیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
 سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
 برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو  ای افسوس
 سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام ،شب خاموش 


راه آسمان ها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز


زمان در بستر شب خواب و بیدار است....


 


فریدون مشیری



 


 


 


» هلیا
»» نظرات دیگران ( نظر)


لیست کل یادداشت های این وبلاگ
[9/4/1387- 12:6 ع] تمام قصه همین بود،حکایت من و تو...
[2/4/1387- 10:41 ع] فاصله نماد دوری نیست...
[29/3/1387- 2:27 ع] دوست من
[26/3/1387- 10:34 ص] گاهی نگاه کوتاه کار هزاران قلم را انجام می دهد....
[21/3/1387- 11:43 ص] من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
[آرشیو شده ها]